عنوان ندارد...

تیرت را به کدام سرزمین
نشانه گرفته ای ؟
اگر می خواهی آرش تقدیر من باشی
هرگز قلب مرا
مرز بندی نکن
قلبی که بی پروا
دوستت دارد...










.•**•.¸ღ♥ღ.....دلتنگمღ♥ღ¸.•**•.

تیرت را به کدام سرزمین
نشانه گرفته ای ؟
اگر می خواهی آرش تقدیر من باشی
هرگز قلب مرا
مرز بندی نکن
قلبی که بی پروا
دوستت دارد...

و برآمد بهاری دیگر...
مست و زیبا و فریبا ، چون دوست...
سبدی پیدا کن ؛
پر کن از سوسن و سنبل که نکوست...
همره باد بهاری بفرست ؛
پیک نوروزی و شادی بر دوست...
ღ سال نو مبارک ღ
پ.ن: دوستای عزیزم منو ببخشید که یه مدت طولانی نبودم و نتونستم به وب هاتون سر بزنم ، انشاالله جبران می کنم...

پشت آن پنجره ی رو به افق ، پشت دروازه ی تردید و خیال
لا به لای تن عریانی بید ، من در اندیشه ی آنم که تو را
وقت دلتنگی خود دارم و بس...
ღ ولنتاین مبارک ღ

«به نام کسی که زندگی بدون او هیچ معنایی ندارد...»
عقربه های ساعت ، زمان زندگی ام را به تندی می پیمایند و
من در اوج تنهایی ، حضور بی کسی را در اعماق وجودم
احساس می کنم...
حس غریب بودن و احساس نیستی کردن...
اطرافم پر از پیچک های مرگ است ، تمام نیلوفرهای امید
زندگی ام پژمرده اند و شقایق های قلبم پرپر شده اند...
من به سان شمعی که در فراق پروانه وجودش است ؛
به تدریج جان می سپارم...
روزها را در کوچه پس کوچه های دفترشعرم پرسه می زنم و
شب ها همچون شبگردان در رشته های افکارم به
دنبال مسافری می گردم که رفته است و دل نوید آمدن داده است...
روزها مرا به دیار خاطره ها رهنمون می کند و شب های
هستی ام پر از قطره های اشکی است که برای جدایی
ریخته می شود؛ و من در تمام لحظات زندگی ام در انتظار
قدم های مقدس و نگاه های مهربانش نشسته ام...

شاید آن روز که بر می گردی
لکه هایی ز سیاهی
باقی از عمر جوانی
روی موهای سرم باز هویدا باشد
شاید از شعله عشقت
آتشی گرچه ضعیف
هیزمی خیس و نحیف
شرری اندک و خورد
زیر خاکستر قلبم
کومه ای ساخته باشد
شاید آن روز مرا
بر سر دار بلندی نگری
که همه پود طنابش
آرزوهای من است
و هر تارش گره ای از سر گیسوی درازت
به بلندای همه شب های من است
شاید این جمله برایت
باز هم خنده ای تکراری باشد
به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر
که به مویم اثر از برف و زمستان من است...


تو را دوست می دارم نمی دانم چرا !
شاید این طبیعت ساده و بی آلایش من حد و مرزی برای
دوست داشتن نمی شناسد...
ولی...
سخت در این مکتوب فرو نشسته ام ؛
چه کسی مرا دوست می دارد !!؟

آدم ها همه می پندارند که زنده اند...
برای آنها تنها نشانه ی حیات ؛
بخار گرم نفس هایشان است!
اما کسی از کسی نمی پرسد :
از خانه ی دلت چه خبر؟!
گرم است؟!
چراغش نوری دارد؟!

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است...
*فروغ فرخزاد*

خدایا از عشق امروز من ،
چیزی برای فردا بگذار...
نگاهی...
یادی...
تصویری...
خاطره ای...
برای آن هنگام که فراموش خواهیم کرد ؛
روزگاری چقدر "عاشق" بوده ایم...
دوست داشتن یعنی
کشیدن بار سختی ها در سکوت
یعنی فریادی در درون
دوست داشتن بهایی است که باید بابت عاشق شدن پرداخت.
عشق زیباترین و درعین حال عمیق ترین زخمی که روی قلب به یادگارمی ماند.
عشق شروع یک پایان تلخ و شیرین.
عشق بهانه ای برای دیوانه بودن و دیوانگی یعنی به خود رسیدن.
از دوست به خود رسیدن یعنی به اوج رسیدن و سقوط آزاد...
محبت کلمه ای زیبا ، کلمه ای با حس بودن ،
گلی که خدا در قلب ها کاشت و
انسان ها آن را دروکردند.
دنیا خانه ای بی رحم و بی وفا.
و اما زندگی...
زندگی یعنی شاد باشی هنگامی که غمگینی
زندگی یعنی خوشبخت بودن هنگامی که بار سنگین
غم را روی شانه ات احساس می کنی
زندگی یعنی با هم بودن و تنها ماندن
زندگی یعنی زیبایی و زیبایی یعنی محبت
زندگی یعنی دوست داشتن
زندگی یعنی عشق
زندگی یعنی انتظاری بی پایان
قلب و دل
قلب یعنی گلخانه ای با گل های خوش عطر و رنگ
و گل یعنی او...

آمد اما بی صدا خندید و رفت
لحظه ای درکلبه ام تابید و رفت
آمد از خاک زمین اما چه زود
دامن از خاک زمین برچید و رفت
دیده از چشمان من پنهان نمود
از نگاهم رازها فهمید و رفت
گفتم اینجا روزنی از عشق نیست
پیکرش از حرف من لرزید و رفت
گفتم از چشمت بیفشان قطره ای
ناگهان چون چشمه ای جوشید و رفت
گفتمش من را مبر از خاطرت
خاطراتش را به من بخشید و رفت...